ای ساقی...
خون گشت دلم بده شراب ای ساقی
بی وقفه بریز و سر متاب ای ساقی
تاریک ترین سؤال دنیا دارد
در چشم سیاه تو جواب ای ساقی
آن چشمه ی معرفت که عالم بگرفت
دیدیم و نبود جز سراب ای ساقی
دادیم جوانی و نیامد آخر
جز بر سر موی، انقلاب ای ساقی
از بهر خدا به کوری چشم شب
از مشرق جام ها بتاب ای ساقی
چیزی ز خروش رعدها دارم من
چیزی ز صدای صد رباب ای ساقی
چیزی ز صلابت غرور یک کوه
چیزی ز درخشش شهاب ای ساقی
بر ساحل جام می رهایم کن باز
تا بار بیفکنم به آب ای ساقی
این گریه ی بی بهانه را حرمت دار
با مست مکن دگرعتاب ای ساقی
چون گردش آسمان نمی سازد هیچ
با حاصل دفتر و کتاب ای ساقی
آن به که دراین زمانه ی بی فریاد
با گردش تو شوم خراب ای ساقی
با نغمه ی حافظ و سرود خیام
بر جام بزن غم شباب ای ساقی
-------------------------------------------------------------------
در تاریخ جهان گشای جوینی هنگام ذکر فاجعه ی مغول چارانه ای آمده بود که عجیب در خاطرم نشست.به گمانم هیچ وزنی مانند اوزان مستعمل در رباعی این گونه توان ذکر مصیبت را نداشته باشد و برآنم که همین سنگینی مصیبت بار راز آفرینش بوده که خیام را هم برای بیان اندیشه هایش به انتخاب رباعی واداشته است.شاعر این چهار بیت را هنوز نیافته ام.ساقی نامه ی بالا که در قالب غزل است و بر وزن رباعی! کششی است درپی روی و پرورش آن چارانه.که البته نه خودآگاه بر زبان گذشت و می تواند فارغ از فضای موجود خوانده شود!! اما آن دو بیت:
صحرای دلم گرفت خون ای ساقی آورد دل از جهان جنون ای ساقی
بی پرده شراب ده که کس آگه نیست کز پرده چه آیدش برون ای ساقی!
