تبليغاتX
آوار روزها

آوار روزها

ممکن است اعتقاد برای حقیقت خطرناک تر از دروغ باشد. نیچه

ای ساقی...

 

 

خون گشت دلم بده شراب ای ساقی                        

بی وقفه بریز و سر متاب ای ساقی

تاریک ترین سؤال دنیا دارد                                

در چشم سیاه تو جواب ای ساقی 

آن چشمه ی معرفت که عالم بگرفت                      

دیدیم و نبود جز سراب ای ساقی

دادیم جوانی و نیامد آخر                                    

جز بر سر موی، انقلاب ای ساقی

از بهر خدا به کوری چشم شب                               

از مشرق جام ها بتاب ای ساقی

چیزی ز خروش رعدها دارم من                            

چیزی ز صدای صد رباب ای ساقی

چیزی ز صلابت غرور یک کوه                            

چیزی ز درخشش شهاب ای ساقی

 بر ساحل جام می رهایم کن باز                                

تا بار بیفکنم به آب ای ساقی

این گریه ی بی بهانه را حرمت دار                          

با مست مکن دگرعتاب ای ساقی

چون گردش آسمان نمی سازد هیچ                           

با حاصل دفتر و کتاب ای ساقی

آن به که دراین زمانه ی بی فریاد                            

با گردش تو شوم خراب ای ساقی

با نغمه ی حافظ و سرود خیام                                

بر جام بزن غم شباب ای ساقی

 

-------------------------------------------------------------------

 در تاریخ جهان گشای جوینی هنگام ذکر فاجعه ی مغول چارانه ای آمده بود که عجیب در خاطرم نشست.به گمانم هیچ وزنی مانند اوزان مستعمل در رباعی این گونه توان ذکر مصیبت را نداشته باشد و برآنم که همین سنگینی مصیبت بار راز آفرینش بوده که خیام را هم برای بیان اندیشه هایش به انتخاب رباعی واداشته است.شاعر این چهار بیت را هنوز نیافته ام.ساقی نامه ی بالا که در قالب غزل است و بر وزن رباعی! کششی است درپی روی و پرورش آن چارانه.که البته نه خودآگاه بر زبان گذشت و می تواند فارغ از فضای موجود خوانده شود!! اما آن دو بیت:

صحرای دلم گرفت خون ای ساقی                  آورد دل از جهان جنون ای ساقی

بی پرده شراب ده که کس آگه نیست               کز پرده چه آیدش برون ای ساقی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:34  توسط حکمت  | 

زمزمه

 

جبرانی نیست رفیق!

تهِ تراژِدی این است

با دل ِ خونین آورده ای لبِ خندان

مهم نیستیم احمق جان!

خودِ تراژِدی این است

 

هنوز در فکر ریشه های توام

بعد از زمین چه گونه خواهی رُست

کجا

کجا برَوی که نبندند

 

حتا

نمی خواند باران

چیزی برای گلویت

 

همیشه رازی می بَرَد کوه

با اعتبار مرگ

تا انحنای فراموشی

 

کاری نمی شود کرد

رنگی شبیه زلزله می خواهد تصویر

رنگی شبیه زلزله اما خاموش

 

چه می جوید خورشید

از چشمه های خشک نگاهت

چه می گوید دریا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:2  توسط حکمت  | 

"برای توضیح این را در سوگ شعری که آمده بود و عجیب بود و نماند سروده ام نه شخص"

 

مثل حسّ معجزه به جان من نشسته بود

نبضِ هر تپش به راه او ستاره  بسته بود

 

در نزول آیه ها ی بی ترحّمِ عذاب

در هجوم بی امان باد و شیونِ درخت

در جواز پایدارِ یک هوای نانجیب

در حضور گام و کوله بارِ بسته ی امید

حرمت دلیل های جاده را شکسته بود

 

 ابری از عُصاره ی تمام آب ها

آبی از  تهِ شرارتِ سراب ها

موجی از کرانه ی عمیقِ خواب ها

رعدی از دلِ شکسته ی حباب ها

              

ازتمام فصل های سرد شعر

مثل او کسی گذر نکرده بود

واژه های لال- مستِ خسته را

مثل او کسی خبر نکرد ه بود

 

بر لبش هزار سازِ تازه داشت

با تنش هزار رازِ تازه داشت

در میانِ حیرتِ ستاره ها

بر زمین سرِ نماز تازه داشت

 

آمد و عجیب بود!

مثلِ غم نجیب بود

بر سرِ غرور برگ

با خدا حدیث داشت

غرق بوی سیب بود

 

رفت و در به رویِ راه بسته ماند

 آخرین ترانه سر شکسته ماند

شب به روی آسمان ستاره ریخت

تیشه ی دروغ و دستِ خسته ماند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 2:48  توسط حکمت  | 

یادآوری(2)

 

از آن جا که تنی چند از دوستان گمان برده اند که این قلمِ مُحال اندیش را خیال مخالفت با کلّیت شعر سپید در سر است،این یادآوری تازه افزوده می شود. 

همین قدر بگویم که با وجود بوی تند مخالفتی که در دماغ این نوشته پیچیده، خود مکرر مرتکب شعر سپید شده ام و می شوم.بخشی بزرگ از محفوظات ناخودآگاه ذهنی ام را هم شعرهای سپید گرفته است؛ از شاملو و آتشی بگیر تا همین هم نسلان وهم نفسان گُم نام. اگر چه این را چون دیگران یگانه راه رستگاری نمی دانم. این جمله ها نه وسیله ی جلب مصلحتی است نه اسباب کسب رضایتی و در نهایت اگر نبود این باوری که به استعدادهای بدعاقبتِ مدفون در این طریق دارم،حتا لحظه ای برای تحلیل این موضوعات هدر نمی دادم و خود نیز به این گروه شاعرانِ برابرِ برادرِ آزاد و بی صاحب و منصب می پیوستم...

اما چندیست دچار این اندیشه ام که چه طور ما که علی الاغلب در هیچ گوشه از خرد و احساسمان جوانه ی دمکراسی نروییده ونمی روید در عرصه ی زبان این همه دمکرات و مداراجو شده ایم؟ تا جایی که زبان شاملو را هم، گروهی آرکاییک و غریبه و فاخر(در معنای بد!) می خوانند.آن قدر سهل انگار و خودخواه هم نیستم که بتوانم آن هایی را که در این شیوه گرد و خاک می کنند، با برچسب هایی که نُقل محافل مخالف است از سرِ خود باز کنم.

از سویی این دمکراسی را که دقیق می شوم می بینم بیش تر در میان خود این شاعران عزیز مصداق پیدا کرده تا میان واژگانشان!

گاهی فکر می کنم که شاید این جریان شعری  واکنشی است ناخود آگاه در برابر مسیر سخت و لغزنده ای که همواره ادب رسمی جامعه ی ما در برابر هرکسی که میل شاعرانگی را در خود دیده، می نهاده است.اکنون آن ذهنِ در آتش تجلیل یافته- که به حافظه سپردن انبوه دیوان های عتیق را شرط آغاز شاعری می شمرد- به یک جهنم تبدیل یافته و منظومه ی ذوقی اطراف خود را هم پا به پای خویش به دایره ی ضد ارزش ها رانده است...

اما آیا در نقطه ی مقابل آن ،اندک بودن گنجینه ی واژگانی یک هنر است که گاهی به عمد آن را به زبان شعرمان تحمیل می کنیم و در نقد و نظرهای خود در زمره ی مسلّمات می نهیم؟ آیا کاربرد برخی واژگان خوش آهنگ و حتا ساخت های جان دار اما فراموش افتاده در زبان عیب است؟ آیا در کشوری که سرانه ی دانش و فرهیختگی در آن با هر متر و معیاری زیر خطِ فاجعه است، عدم نظارت معنایی برای تیز کردن بازار خویش و آتش دیگران،آب در آسیاب این دورِ باطل ریختن نیست؟ آیا به تر نیست به جای پایین کشیدن خود به سطحِ زبان مخاطب،او را پله پله تا سطح زبان خود بکشانیم؟ همان کاری که احمد شاملو کرد؟ آیا او جز از مسیری که رفت می توانست شعر را در اعماق این اجتماع روان سازد؟

درست است که کسی حق ندارد از بالا برای شعر حکم صادر کند وخط ونشان بکشد یا شاعران را به راهی که نمی پسندند بکشاند و حتا در مقام داوری در باره ی شعر این نسل هم،احکام کلّی و ثابت صادر کردن، سادگی و سطحی نگریِ بسیار می خواهد. اما هر کسی حق دارد در این معامله شک کند و این شک را به هم نسلان خود انتقال دهد. مثال ها و مقایسه هایی که در نوشتار پیشین ازتاریخ آورده شد برای لرزاندن این ایمانِ ویران گر بود.ایمانی که مؤمنانِ خود را به جایی رسانَده که مجال تجربه ی حتّا یک شعر در قالب های کلاسیک و نیمایی را از آن ها گرفته است.

آویختن مدام به دامن شعر سپید ما را کم تر در معرض خوانش دقیق و به تبع آن انتقادهای تیز قرار می دهد.اما کار تاریخ را هم در داوری بی رحمانه اش برای فراموشی فلّه ای آسان تر می کند. تاریخ اهل مدارا نیست و در الگوسازی های خود تکرار و تقلید و مشابهت را مبنای احکام فلّه ای قرار می دهد.یاد جمله ای از منوچهر آتشی می افتم در آخرین مصاحبه ی انتقادی اش:چه قدر شبیه همند ترکیب ها و تصویر های شعری شاعران امروز(این بیست سال اخیر).

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 1:42  توسط حکمت  | 

یادآوری

با نظر دوستان موافقم که دراین بحث به سرعت از سر بعضی موضوعات گذشته ام و حقِ هر مدّعا چنان که باید ادا نشده، این کار،آگاهانه والبته ناگزیر بوده است.حتّا احساس خودم نیز بر این امر معترض بود و برای نمونه هنگام نوشتن درباره ی سبک هندی گرم روی ها می کرد و از چنگ بیرون می آمد. برای خود من رنج بارترین کار، کنترل قلم در این مسیرهای پرکشش،برای به سامان رساندن مقاله بوده است. مثال و گفت و گو در هر یک اززمینه ها اگر بسط می یافت، این نوشته می بایست از مقاله بودن استعفا می داد و به سوی کتاب شدن می رفت.با این حال هنگام حذف مطالب کوشیده ام به قول ویتگنشتاین بر سابقه ی ذهنی و توانِ دریافت مخاطب سرمایه بگذارم.سیاق سخن و برجسته سازی در مرکزی ترین نقاط بحث به گونه ای پرداخته شده که مخاطب بتواند نا گفته ها و پاسخ های احتمالی نویسنده را در مورد اشکالات خود حدس بزند.با این حال درِ گفت و گو در هیچ زمینه ای بسته نیست.این توضیح گمان می کنم اتمام حجّتی هم باشد برای دوستانی که به نخواندن و نفهمیدن و استراتژی های خاکستری عادت کرده اند. دوستی که شانه می تکاند و با کشف جمله ای ساده، بارِاین دعوتِ نامنتظَر را از دوش می افکند.

سامان عزیز! نمی دانم چه شد که پس از مدت ها فاصله و تبعید از شعرِ"اخوان" ، در بیتی که از او نقل کردی،غرق شدم و خود را به دست یادِ پاکش سپردم... "راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 1:41  توسط حکمت  | 

جعبه ی سیاه(2) لطفا از بخش(1)مقاله رآغاز کنید.

...شعرو ادبیات در درازای تاریخ و فرهنگ ما همواره قوی ترین و مؤثرترین رسانه بوده و اکنون نیز یکی از نیرومند ترین ها است.در این توصیف، "رسانه" را در همین معنای رایجش به کار می برم و از طرحِ گسستِ عظیمی هم که این زبان پردازانِ پر هول و هیبت! میان خود و شعر و جامعه افکنده اند، بی خبر نیستم. تردید ندارم که این غبار بی سوار هم عاقبت فرو خواهد نشست و آنان که اکنون خاک را به نظر کیمیا می کنند، شرم سار تاریخ خواهند شد.

از قرن دهم هجری سبکی از شاعری در زبان ما پدید آمد و فراگیر شد که از بد روزگار پر حجم ترین بخش شعر پارسی را هم از نظر کمّی به خود اختصاص داده است.سبکی که پاسبان ها را هم همه شاعر کرد! سبکی که در ازدحام تصاویر آن مجال نفس نمانده بود و با این وجود شاعرانش برای بستنِ مضامینِ تازه و رنگین، به "وصله ی کفش" و "بند تنبان" هم رحم نمی کردند. ازسبک هندی سخن می گویم،با اعتراف به همه ی نازک آرایی ها و ابداعات بیانی اش.انبوهی دفتر و دیوان بر هم انباشتند و آن نگفتند که به کار آید.شعر را به تالابی افسرده افکنده بودند که شور و درد و خرد و پرورش نمی طلبید.سال ها به تباهی رفت و نه سراینده ای با آسمان خروشید، نه مردی از خاک جوشید که بانگ برآورد:

چو تو خود کنی اخترِ خویش را بد             مدار از فلک چشم،نیک اختری را

...من آنم که در پای خوکان نریزم               مراین قیمتی دُرّ لفظِ دَری را

امر بر اهل و عیال این "طرزِ تازه" نیز چنان مشتبه شده بود که به عالم و آدم فخر می فروختند و در پس و پیش خود کسی را شایسته ی اعتنا نمی دیدند.یکی از این جمله زلالی خوانساری است که آن چنان بر کوس دولتش نواخته بودند که خود نیز در گمان افتاده بود و لاف سروری می زد. به تقریب،تمام اصحاب تذکره و شاعران این عهد، مقام او را از سعدی و فردوسی ودیگرقله های ادبی برتر می نهادند.غافل از این که به گفته ی شاملو:

       ... داوری آن سوی در نشسته است،بی ردای شومِ قاضیان

           ذاتش درایت و انصاف

           هیأتش زمان

           و خاطره[ها] تا جاودان ِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.

باری این حکم عبرت انگیز تاریخ بود که از این سلطان شاعران دربار شاه عباس حتا یک مصراع هم در حافظه ی فرهنگی این سرزمین ننشیند.

هزار افسوس که از همین طلیعه پیداست که عاقبتِ این انارشی زبانی (دمکراسی واژه ها!) هم به تر از این نخواهد بود.

فی الجمله اعتماد مکن برثبات دهر     کاین کارخانه ای ست که تغییر می کنند

در جامعه ای که احساس و وهم، دمار از روزگار خرد برآورده است.در محیطی که "هر قلّه و هر درخت و هر انسان" درجهت نفی عقلانیت تعبیر می شود و برای خروج از مسیر مستقیمِ دقت ومنطق، هزاران خضر پی خجسته در راه اند،در روزگاری که "کلماتِ بی گناه، نمودی نابخردانه دارند،سخن از درختان گفتن،بیش و کم جنایتی ست".و سپهری شدن و رؤیایی ماندن...

شعر سپید اگر در تنور همان حسّ مخدّر بی ثمر بدمد و مخاطب را به همان فضای تاریک- روشن بی بخار بکشاند،اگربا همان ذهن لجام گسیخته ی نا منتظم نرد عشق بازد و به نام چند معنایی محمل هذیان ها و ژاژخایی های گنگی و بنگی گردد که اغلب چنین است ،به نقل از ابوالهذیل علّاف در کتاب المعجم:"کلامی فارغ است"و پرهیز از آن واجب.به گفته ی دکتر شفیعی کدکنی: 

                                            "گفتند سوی اوج روانیم

                                            دیدیم سیر سوی هبوط است

                                            شعر سپید نیست که خوانیش

                                            این جعبه ی سیاه سقوط است"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 8:32  توسط حکمت  | 

جعبه ی سیاه(1)

 

این روزها دفتر فرهنگ ما پر شده است از شعرهایی که تنها یک خواننده ی واقعی دارند؛یعنی خود شاعر...نه در دلی موجی می انگیزند نه زمزمه می شوند نه در خاطری نقشی می نشانند و نه حتا درست خوانده می شوند.این فاصله نه به خاطر فرهیختگی و نبوغ منحصر به فرد سراینده است نه به خاطر مبهم بودن مخاطب و بی تعهدی به او که در این روزگار طبیعی است...به خاطر وزش مه ابهام و چند معنایی درفضای شعر هم نیست...

در آغازاین نوشتار که درآن کوشیده شده چند گامی در این مسیرِ اینک سخت تاریک برداشته شود از مخاطبان،در خواست دارم که جریانی را که پس از خواندن این نوشته در خرد و احساسشان می گذرد؛چه تأیید وچه تکذیب، بی هیچ آدابی و ترتیبی بر دوش عبارت بنشانند و به سوی این کومه ی تاریک بفرستند.هر چند دیگر دیریست که دراین فساد امید صلاحی نمی رود؛ اما هر قدَر ای دل که توانی بکوش!

ممکن است پاره ای از این سخنان بر کسانی که به برکت این هنگامه اصحابی و مرتبه ای یافته اند و در این عالم فرجی می بینند، گران آید و زبان را هرزه تر دارند.از این چه باک.که تلخ کامی مارا در این میانه مزیدی نیست...

درست در سده ای که شمس قیس رازی مشغول نگارش کتاب المعجم در تئوری شعر کلاسیک فارسی بود، "فرانچسکو پترارکا" در ایتالیای قرون وسطا به بررسی آثار ادبی باقی مانده از یونان و روم باستان نشسته بود تا آن ها را بر مرکب زبان فراموش شده ی لاتین بنشاند و به مثابه ی جنگ افزاری نیرومند در برابر ادبیات بیمار و بدآهنگ روزگار خود به کار بَرَد . راه مبهم بی چشم اندازی که او آغاز کرده بود بی آن که حتا در تصورخودش هم گنجیده باشد،عقلانیت یونانی را با هنر و احساس رومی درآمیخت و بر این بستر آن قدر ادامه یافت که اروپای خواب زده را تکان داد و به نهضت بزرگی که امروزه به نام رنسانس می شناسیم انجامید... مقصود از بیان این هم زمانی، تخفیف و کوچک شماریِ اثر شمس قیس نیست که اگر به دیده ی انصاف بنگریم در سیل خون وغارتی که از هجوم مغول برخاسته بود پاره ای گران بها از فرهنگ ما را از دهان فنا گرفت. در میدان نقد و تعریف و تحلیل شعر نیز سخنان او را به خاطر دانش و هیمنه ی منطقی اش نمی توان و نباید سبک گرفت.

اختلاف بر سر نوع تعریف این دو از نظریه ی ادبیات هم نیست. پترارک با همه ی ارجی که بر سهم و آهنگ کلام می نهاد، مانند بسیاری از قدمای ما و همه ی کلاسیک ها به منطق زبان پای بند بود و از این نظر در امن ترین بخش هندسه ی ذوقی روزگار خود حرکت می کرد.

سخن بر سر فقر وفقدان تاریخی گری است در اندیشه های ما. ندیدن زنجیرهای ستبری که به اندک غفلتی بر دست و پای فلسفه و بیش از آن ادبیات می پیچد و آن ها را در سرنوشت جامعه منفعل می کند. پترارک بر خلاف تمام تذکره نویسان ما،نخست در ذوق ادبی هم روزگارانش شک کرد. آثارکهن را از زیر خروارها خاک بیرون کشید وسخت شیفته ی لحن فاخر و سلامت طبیعی آن ها شد.درکلام سیسرون طراوتی می دید که هرگز در میان هم روزگاران خود نیافته بود. معروف است که از آن پس در ویرانه های بازمانده از امپراتوران روم می گشت و بر زوال قدرتی که زمانی تمام راه های بزرگی به آن ختم می شد،می گریست.بی هوده نبود که دانته را هم که از نظر او زائده ای بر روح بیمار عصر بود به باد انتقاد گرفت.

دقیقا همین جا است که آن تفاوت عظیم چون دره ای ترسناک دهان می گشاید.شمس قیس رازی این تئوریسین بزرگ عرصه ی ادبیات در برابر مغول و ایلغار خونینی که به گفته ی خود او خواب را از چشمانش ربوده بود از نظر فکری منفعل محض است.کلماتش در این باره مؤثر، انسانی و پرسوز و گدازند اما چنان ورشکسته و ذلیل و بی تحلیل ادا می شوند که آدمی را شگفت زده می کند.در این وانفسای شکست و تباهی یادی هم از روزگاران روشن از دست رفته،از شکوه نیاکان با او نیست تا وادارش نماید که سلاح آبایی را برای روز انتقام صیقل دهد...

حضور ممتد و بی تخفیف استبداد و پیروزی فجیع نگرش اشعری که با خرد ستیزه داشت و دین و سنت را در نازل ترین و عوامانه ترین لباس ها با برهان قاطعِ شمشیر در مغزها فرو می کرد،چنان عزت نفس را در میان فرهیختگان کشته بود،که تصور ایستادن و آزاده وار زیستن در هیچ ذهنی نمی توانست بروید.شمس قیس حجم بزرگی از کتابش را به نقل اشعار معاصران خود اختصاص داده و از این راه پسند شعری عصر خود را باز تابانده است.قصاید مدحی و صنایع بدیعی و بیانی در سلیقه ی شعری او بیش ترین وزن و اهمیت را دارد .او در مورد شاعری چون فردوسی هم اگر چه محترمانه اما تنها به اشاره ای کوتاه ونقلی گذرا بسنده کرده است تا مبادا جای "آن خوبان که کس ندانست و نمی داند پدرشان کیست یا سود و ثمرشان چیست" تنگ شود.شمس قیس شاعران درجه دوم عصر خود را هم ازشاعران درجه یک عصر سامانی برتر می شمرده است. ما اکنون در پرتو درخشان تاریخ نشسته ایم ونباید درباره ی کسانی که ناگزیربوده اند کورمال و دست به عصا از سیاهی سده ها بگذرند،بی رحمانه داوری کنیم. اما پرسشی تلخ هم چنان در رگ جان می دود که اگر فردوسی و ناصر خسرو هم با آن خرد سرکش و قامت برافراشته در قرن هفتم قلم بر کاغذ می نهادند درغوغای تصاویر شعری غرق در تخیلات سترون شخصی می شدند؟ تاریخ نه جای این فرضیات است. اما پیش از گذشتن از سر این موضوع که هنوز جای سخن دارد و این جا مجال آن نیست باید نکته ای را به ضرورت یادآوری کنم:مقصود این نوشته ،به هیچ روی بررسی واکنش یک فرد و انتقاد از موضع او در برابر فاجعه نیست.هدف از این نمونه ها بررسی کارکردهای متفاوت ادبیات درجامعه  بر اثر نگرش های متفاوت است....

مطلب ادامه خواهد داشت....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 5:40  توسط حکمت  | 

هزار وسوسه ماندن

هزار جاده نرفتن

هزارگام نشستن

هزار حنجره خاموشی

هزار زخم  فراموشی

هزار چشم ندیدن

هزار راه موازی کنار هم تا هیچ

هزار درد موازی به قیمت یک حرف

تمام قصه ی ما این بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 21:45  توسط حکمت  | 

یک روز برآورم نفیری...

 

با آن که دلم دو حرف گستاخ نزد      

این دهر ستیزه روی جز شاخ نزد   

 یک روز برآورم نفیری کان را             

"خیام" نزد "نیچه" نزد "باخ" نزد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 4:16  توسط حکمت  | 

اخلاقیات پُست مدرن

 

اخلاق مدرن یکی از مفاهیمی است که در میان گروهی پرشمار از سیاست بازان  کشورهای در حال توسعه عرضه ی بدفهمی و کژخوانی می شود. متأسفانه این دریافت نارسا و عمل بر اساس آن دامن بسیاری از نخبگان و روشنفکران ما را هم گرفته و به سرعت در حال سرایت به تمام حوزه های اجتماع است.

 شاید این نتیجه ی ناگزیر روزگاری باشد که خدای اخلاق فارغ از درنظر گرفتن امکانات سرسپردگانش احکام بی رویه صادر می کرد و رفتارآدمیان را جز با محک تطابق سد در سدی  برکتاب آرمان های مجرد خود نمی سنجید.کتابی که تنها یک فصل داشت؛ «اخلاق سیاسی » ؛اخلاقی که جز با عصیان برحکومت ها تعریف نمی شد. نگفتن یک « نه » یا گفتن آن بسنده بود تا سرنوشت کسی چون خانلری را درتیره ترین بخش کتاب رقم بزند و مبارزانی صادق مانند گلسرخی و رضایی را بر صدر آن بنشاند.

 اندیشه ی عمومی این محک را بی چون وچرا پذیرفته بود و براساس آن داوری می کرد.در واکنش به این قضاوت های بی رحمانه بود که استاد خانلری چند روزی پس از پوشیدن کسوت وزارت فرهنگ ضمن یادداشتی در مجله ی سخن با عنوان « خطاب به دوستان جوانم » ناچار شد؛ آن را نه مایه ی تهنیتی که اسباب تهمتی بر خویش بداند.

 باری این بود حال چون خانلری مردی  که البته منتقدانش نیز در خدماتی که به دانش و فرهنگ ایران کرد تردید روا نمی دارند و فاصله ی ژرفش را با خودکامگی های حکام روزگار می دانند.

تخفیف و تحدید فضیلت و حقیقت و اخلاق در دایره ی لرزان سیاست و آن گاه با گردشی ناگزیر آن را بر باد دیدن و به پوچی رسیدن داستانی  بوده است که در این صد ساله بسیاردیده وشنیده و خوانده ایم اما این جا فصل دیگری هم هست.

این بار سیاست به تنهایی برای لرزاندن پایه های اخلاق به میدان نیامده است.آمیزه ای ازآموزه های لیبرالی مدرن نظیر پرهیز از قهرمان سازی و قهرمان خواهی ،نسبیت گرایی ، احترام به عقاید و لزوم دوری از شعارها و روش های رادیکال در تغییرات اجتماعی که البته در جای خود ؛ با تفسیر درست می تواند صد در صد به سود ثبات واعتدال در جامعه باشد ؛به کمک غول سیاست آمده است تا شیشه ی نازک اخلاق را یکسره در هم شکند .

همان گونه که انحصار در تعاریف سیاسی، اخلاق را در کام تنگ شرایط  ناپایدار می کشد و به سوی تباهی میبرد؛ شکستن شالوده های ثابت اخلاقی نیز(چنان که پست مدرنیست ها در پی آنند) به جای آن که  احترام به عقاید وآزادی اندیشه را سبب شود؛به عدم تعهد ، ولنگاری و بی اخلاقی  می انجامد.

تردید ندارم که اگرپیش تازان عصر روشنگری در غرب به آموزه های پست مدرن سر سوزن اعتقادی داشتند، اروپا هنوز در خواب سده های بی فریاد خود غوطه می خورد.

جامعه ی ما برای پیشرفت و جبران عقب ماندگی ها به کوششی فراتر از وضعیت های متعارف نیازمند است. اخلاق اگر ریشه در خرافه نداشته باشد بزرگ ترین کاتالیزور توسعه است و تنها یک جامعه ی اخلاقی  می تواند انسان هایی با تعهد واقعی و  وجدان اجتماعی بپروراند.

 اخلاق در پوشش های واقعی اش هم چون راست گویی ،نیک اندیشی ،شجاعت،صراحت،پرهیز از ریا کاری ،زیان نزدن به منافع اجتماعی برای جلب منفعت شخصی ،نوع دوستی،وطن پرستی  و... جلوه ی آشکار همان معنویتی است که مکاتب آرمانی منادی آنند.

گویی این بیت حافظ زبان حال اخلاق است در روزگار ما:

 تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری                     وفای عهد من از خاطرت به در نرود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:51  توسط حکمت  | 

آن روزها...

آوار بود و غرش بی رحم رود بود                                          

آژیر تلخ فاجعه تنها سرود بود

لحنی گرفته داشت نسیمی که می گذشت                               

گوش جهان کر از تم تکرار دود بود

روز سقوط شعر شب انحطاط  درد                                     

روز طلوع عصمت هر بی وجود بود

ای رویش شگرف دراین فصل زمهریر                               

پژمردنت به جوخه ی رگبار زود بود

روزی که خنده های تو را از زمین گرفت                            

روزی که روزهای مرا درربود بود

رفتن برای هیچ تباهی به پای پوچ                                      

زین هیچ و پوچ تلخ ندانم چه سود بود

زادن برآمدن به زمین هرزه زیستن                                     

 افسانه ی مکرر این زاد و بود بود

گفتی بیا که فصل غروب بتان رسید                                    

رفت آن زمان که بر در آن ها سجود بود

این عهد نانجیب تو با ما وفا نکرد                                      

چون دور ما گذشت دگر هرچه بود بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:4  توسط حکمت  |