جبرانی نیست رفیق!

تهِ تراژِدی این است

با دل ِ خونین آورده ای لبِ خندان

مهم نیستیم احمق جان!

خودِ تراژِدی این است

 

هنوز در فکر ریشه های توام

بعد از زمین چه گونه خواهی رُست

کجا

کجا برَوی که نبندند

 

حتا

نمی خواند باران

چیزی برای گلویت

 

همیشه رازی می بَرَد کوه

با اعتبار مرگ

تا انحنای فراموشی

 

کاری نمی شود کرد

رنگی شبیه زلزله می خواهد تصویر

رنگی شبیه زلزله اما خاموش

 

چه می جوید خورشید

از چشمه های خشک نگاهت

چه می گوید دریا