نوروز

 

 

ای آشنای خوب و پاک و صمیمی
بوی خوش قرارهای قدیمی
ای از حماسه های سبز شکفتن سرشار
نوروز روزهای بی تکلف و تکرار
دور از عبور بی ثمرِ فصل ها بیا این بار

با فصل دیگری بیا
تا غنچه های شرم و تمنا
از بین اخم های زمستان به تو سلام کنند
تا برگ های حسرت و رؤیا
بر شاخه های پیرِ پشیمان قیام کنند

ای آب روی رفته ی ایام  
ای بهار
پا در رکاب رخش زمین بگذار
بی گردش عبث فصل ها بیا این بار


وقتی که پنجه های بی ترحم سرما
راه نفس گرفته است و دلِ ما
از بستن و گسستن و تردید خسته است
با حرف تازه ای بیا ای یار

ای شوکت شکسته ی این باغ سوگوار
بی گردشِ عبثِ فصل ها بیا این بار

 

 انتظار


این جا هنوز یکی دارد

هر شب

           ستاره می شمارد

به جای تمام شما یاران!


این جا هنوز یکی دارد 

تنها

تنها

تنها

در سوگ ابرها

بر خاک خسته می بارد


با دریا

                                                                                                  

 

 

مثل یک اسکله ی غرقِ سراب

بال در بالِ شبِ تنهایی

مانده با من هوسی دیرینه

هوسِ یک سفر دریایی

 

 

گرچه دیریست در این ساحل دور

زندگی بال و پرم را چیده

دعوت دم به دم دریا باز

خواب از دیده ی من دزدیده

 

مرد دریایم و توفان ای شهر

ره ندارد به دلم بیمِ گزند

دعوتم کرده به غوغا توفان

بر من این جا طمعِ زیست مبند              

 

 

عاقبت بغضِ فرو خورده ی من

 می شود ابرِ ترِ شعله وری

 می رسد آن که نبیند ساحل

 از من و حسرتِ تلخم اثری

 

می رسد آن که شبی چون تندر

همه تن شعله و فریاد شوم

به دل موج سپارم دل را

همدم و همسفر باد شوم

 

فصل آخر


دعوتم کن به کبوتر در باد

دعوتم کن به سفر با باران

دعوتم کن به شکفتن در برف

 

بوی سبزه بوی گل بوی بهاران داری

فصل چندم هستی؟

 

با تو من بغض هوا را چیدم

با تو من اسم شب پنجره را فهمیدم

 

نه فراموشی مغرور بهار

نه تب شعله ور تابستان

نه غماهنگی پاییز نه سرمای زمستان داری

 

روی باغی که هوای تو گرفته ست دلش

ابر نیسانی و باران داری

 

فصل چندم هستی؟

با تو گل زیبا شد

با تو من روییدم

با تو بر قصه ی تاریک زمین خندیدم

 

دعوتم کن به گل آخر فصل

دعوتم کن به تولد وسط حمله ی شک

دعوتم کن به نفس های هوا

دعوتم کن به شب رقص یقین با تردید

 

با تو من دانستم

که بهار از نفس سرد زمین خسته تر است

چه کسی می داند

فصل آخر با توست

باران


باران گرفته با دل من در هوای تو

با نم نمش به یاد من آید صدای تو

ضربی میان گریه ی باران گرفته باد

گوید چه دور...وای...چه دور است جای تو

ای رد پای برفیِ خاموش وارِ من

باران گشود دفتر ناگفته های تو

حالا چه بی ثمر وسطِ بادها رهاست

حرفی که مانده بود و نگفتم برای تو...


بهمن

 

نگاه کن عجب نَفَسی دارد

این ماه

هنوز هم برف و بنفشه می کارد

 

بیا به عالم دیروز ما رفیق و ببین

آن بهمن بزرگ را

چه گونه گرمت نمی کند این

 

بهمن

نام تمام ماه هاست

ای ساکنانِ کوهپایه بدانید

 

بهمن

یک ردّپای برف خورده ی پابرجاست

شغل تمام مردمِ این کوهپایه هاست

نام تمام کوچه هاست

 

بهمن

برای من

صدای قهقهه ی سرماست

نام تمام بغض ها

خشمایه ها سکوت هاست

 

بهمن

برفا فشانِ کینه ی دیرین کوه هاست

نام تمام باد هاست

 

حماسه

 

ای ابر بی بخار!

در باد ها و دَمکده ها

دودگاه ها

حرمت نمانده هیچ برایت خروش کن

با رعد ها ببار

دل، تنگِ های هایِ تفنگ است

 

ای شعر پارسی!

این بغضِ سال سی همگان را گلو گرفت

آتش بزن به دیگِ دلِ ما و جوش کن

موجی دگر بیار

زمین مُرد، بو گرفت

 

ای شهرِ درد و باد و دم و انتظار و دود

در جویبارِ خون تو مردی وضو گرفت

دل، تنگِ های هایِ تفنگ است

مردن به روی گام ها

پایان ماجرای پلنگ است

 

 

عدالت

 

میان ما این همه فاصله بود

اما در پایان

نه من بردم نه تو باختی

دیگر برای تحریم این مسابقه خیلی دیر است

 

نه بر نمی گردد هیچ چیز

بر نمی گردم من

اگر چه خوش بختی در کنار جاده بود

 

دویدن اشتباه بود اما من تمام راه را دویدم

دیدن سراب بود اما من تمام منظره را دیدم

پرواز افسانه بود اما من از قله های قاف پریدم

 به سوی تو از قدم های رفته ی من راهی نیست

از نگاه های عاشق من

از بال های خسته ی من

 

گلایه


آتش عشق تو هم کاری نکرد

چاره ی کبریت و سیگاری نکرد

بعد ازاین با قلب خود لج می کنم

رفتنت را دید و اصراری نکرد

آسمان بغض مرا در سینه داشت

بخت بد بود این که رگباری نکرد

 کوچه ی سنگین دلِ بی معرفت

بر سر راه تو دیواری نکرد


رفته ای تا بعد از این بر دل زنم

دست هایی را که ایثاری نکرد

ای غرور از پیش چشمم دور شو

اعتبارت بیش از این کاری نکرد

بند بند جان من فریاد بود                      

گر چه ساکت ماند و گفتاری نکرد

 

گفت و گو   

                                                                                                       برای سامان سپنتا

 

نوروز می آید یک روز

با فصل دیگری

 دست بنفشه ها در دست بر بال چلچله

بگذار این ماه های حرام بگذرد

 

- چه زمزمه ی شاعرانه ی خوبی

به روی گور من بنویس

نوروز مرده است

همراه شعله ها و چلچله ها و بنفشه ها

فکر می کنی به راهت به پلت به این نشانه های مسخره ات فکر می کنم دیگر

تنها به این خیابان ایمان دارم

و هر چه طی کردم همین خیابان بود

 

- بگذار این سال های حرام بگذرد

این سال ها بهای آزادی ست...

 

- این سال ها بهای زندگی ما بود

این سال ها نمی گذرد بی ما

 

- بگذار این قرن های حرام بگذرد

باران خواهد بارید

و ابر...

- و ابر می ریزد تمام اشک های مرا بر شهر

زندگی حرف تازه ای خواهد بود

و رعد می روبد تمام خواب های تو را

کی می رسد پس باران

کی می گذرد این دقیقه های حرام...

 

 

قرار قدیمی

 


می دانم که می ایستد یک روز این ساعت ها

و می مانم من بر سر قراری که بسته ام با تو

بر منظری که شاید رویا بود

و می ایستد ساعت در برابر فریادهای اعتراض من این بار

و پر نمی گیرد دل

بی آن که برگرفته باشد کام

از جرعه ای

که در نگاه تو دریا بود


حتا

بعد از تمام این ساعت ها

وقتی که رفته باشم با باد

یک روز خوانده می شوم در باران

بر منظری

که با حضور تو زیبا بود

 

آری اگر به سر آید این سال ها

 روزها

ساعت ها 

دقیقه های با تو نشستن

آغاز خواهد شد

درها تمام درها

 باز خواهد شد

و تمام من

 به سوی تو

پرواز خواهد شد

 

محکوم


اولش خودِ من بودم خودِ خودِ من بودم

بعد سایه ام سر رسید و دفتر نقاشی ام را دید و مسخره ام کرد و به جلدش رفت و به جلدم رفت

راه که می افتادم

جلوتر از من بود

بعد ردّپا آمد و فلجم کرد


 می خواستم فریاد بزنم

رو به ردّپا نکنم

بروم هرجا که پایم خواست       

بکشم هرچه دلم کشید    

و پاک کنم تمام سایه ها و ردّپاها را

 

اما راه که افتادم سایه جلوتر ازمن بود و ردّپا نگاهم می کرد

 

سر پیچ اول هیچ نگفتم

وسط دشت فریاد نکشیدم

توی دالان اعتراض نکردم

روی تپه صدایم به گوش آسمان نرسید

 

و دوباره سایه از زبان من حرف زد

از چشم من دید از گوش من شنید

ودوباره ردّپا مرا گرداند  

برایم  خط و نشان کشید   سر هر پیچ

و اعتراض نکردم هیچ

وهیچ نگفتم

هیچ


جهانا سراسر فسوسی و باد...


علی محمد حق شناس درگذشت.پسین گاه همین جمعه .

دو ساعت پیش خبردار شده ای و  هی می گویی با خود، مگر می شود آن حضور روشن زنده با مرگ نشسته باشد؟آن درخت همیشه جوان که نشانه ای هم از گذشت سالیان بر برگ و بارش نمی دیدی و نسیم پیری گردش نمی گشت...

صدایت زنگ می کشد هنوز در گوشم استاد.آن روز که بر لبه ی تیغ حرکت کردی تا آزاده وار جانب آن چه را که برایت عزیز است فرو نگذاری.

چه بی داد است تو را ندیده با این چند کتاب به داوری نشستن.و چه خوش بخت بودم من این بار...

بدرود استاد!


سال نو


تهران و گام های مضطرب نوروز

 درپارک های آخر اسفند

تیرِ خلاصِ کشتنِ یک سال

بر گیج گاه آخر اسفند

تهران و ردّ کهنه ی آزادی

 تا قلب انقلا ب

تهران و موج خون

در قلب انقلاب

تهران و بوی تند تبانی

در پشت اتفاق

تهران و دود و حسرت و باروت

تهران و تاج و لاشه ی شیران باغشاه

تهران و ابرهای بی ثمر دل گیر

تهران و غصه های آخر اسفند...


تصمیم

 

دورها را دیگر نمی بیند چشم

راه ها را دیگر نمی داند پا

دل از دست قانع تر است

و صدای تازه ای می گوید:

چیزی پشت این دیوار نیست

 

 

نکند ماجرا همین باشد

و باز پرت شوم تا ته این دره ها ی غافل گیر

و باز دیر شود که بفهمم بی نردبان نباید می رفتم بالا

و بفهمم کمی هم حق با دیوار است

اگر که کج افتاده است با ما

تقصیر معمار است

ودیر شود به همین سادگی به همین زودی

 

می خواهم برگردم که چشم غره می رود تردید:

- چه می کنی با این امید وحشی بی تدبیر

چه می کنی با این دیوار این زنجیر

این لقمه های خار...

 

- خفه ام می کند این هوا خسته ام ازاین تصویر

می خواهم بال درآورم باز بالا بروم باز و پشت دیوار را ببینم باز

تف به تبارت ای معمار

 

ای ساقی

 

 

خون گشت دلم بده شراب ای ساقی                        

بی وقفه بریز و سر متاب ای ساقی

تاریک ترین سؤال دنیا دارد                                

در چشم سیاه تو جواب ای ساقی 

آن چشمه ی معرفت که عالم بگرفت                      

دیدیم و نبود جز سراب ای ساقی

دادیم جوانی و نیامد آخر                                    

جز بر سر موی، انقلاب ای ساقی

از بهر خدا به کوری چشم شب                               

از مشرق جام ها بتاب ای ساقی

چیزی ز خروش رعدها دارم من                            

چیزی ز صدای صد رباب ای ساقی

چیزی ز صلابت غم کوهستان                           

چیزی ز درخشش شهاب ای ساقی

 بر ساحل جام می رهایم کن باز                                

تا بار بیفکنم به آب ای ساقی

این گریه ی بی بهانه را حرمت دار                          

با مست مکن دگرعتاب ای ساقی

چون گردش آسمان نمی سازد هیچ                           

با حاصل دفتر و کتاب ای ساقی

آن به که دراین زمانه ی بی فریاد                            

با گردش تو شوم خراب ای ساقی

با نغمه ی حافظ و سرود خیام                                

بر جام بزن غم شباب ای ساقی

 

-------------------------------------------------------------------

 در تاریخ جهان گشای جوینی هنگام ذکر فاجعه ی مغول چارانه ای آمده بود که عجیب در خاطرم نشست.به گمانم هیچ وزنی مانند اوزان مستعمل در رباعی این گونه توان ذکر مصیبت را نداشته باشد و برآنم که همین سنگینی مصیبت بار راز آفرینش بوده که خیام را هم برای بیان اندیشه هایش به انتخاب رباعی واداشته است.شاعر این چارانه  را هنوز نیافته ام.ساقی نامه ی بالا که در قالب غزل است و بر وزن رباعی، کششی است درپی روی و پرورش آن چارانه.که البته نه خودآگاه بر زبان گذشت و می تواند فارغ از فضای موجود خوانده شود. اما آن دو بیت:

 

صحرای دلم گرفت خون ای ساقی                  آورد دل از جهان جنون ای ساقی

 

بی پرده شراب ده که کس آگه نیست               کز پرده چه آیدش برون ای ساقی!

زمزمه

 

جبرانی نیست رفیق!

تهِ تراژِدی این است

با دل ِ خونین آورده ای لبِ خندان

مهم نیستیم احمق جان!

خودِ تراژِدی این است

 

هنوز در فکر ریشه های توام

بعد از زمین چه گونه خواهی رُست

کجا

کجا برَوی که نبندند

 

حتا

نمی خواند باران

چیزی برای گلویت

 

همیشه رازی می بَرَد کوه

با اعتبار مرگ

تا انحنای فراموشی

 

کاری نمی شود کرد

رنگی شبیه زلزله می خواهد تصویر

رنگی شبیه زلزله اما خاموش

 

چه می جوید خورشید

از چشمه های خشک نگاهت

چه می گوید دریا

 

رؤیای رفته

 

مثل بوی معجزه به جان من نشسته بود

نبضِ هر تپش به راه او ستاره  بسته بود

 

در نزول آیه ها ی بی ترحّمِ عذاب

در هجوم بی امان باد و شیونِ درخت

در جواز پایدارِ یک هوای نانجیب

در حضور گام و کوله بارِ بسته ی امید

حرمت دلیل های جاده را شکسته بود

 

 ابری از عُصاره ی تمام آب ها

آبی از  تهِ شرارتِ سراب ها

موجی از کرانه ی عمیقِ خواب ها

رعدی از دلِ شکسته ی حباب ها

              

ازتمام فصل های سرد شهر

مثل او کسی گذر نکرده بود

واژه های لال- مستِ خسته را

مثل او کسی خبر نکرد ه بود

 

بر لبش هزار سازِ تازه داشت

با تنش هزار رازِ تازه داشت

در میانِ حیرتِ ستاره ها

بر زمین سرِ نماز تازه داشت

 

آمد و عجیب بود!

مثلِ غم نجیب بود

بر سرِ غرور برگ

با خدا حدیث داشت

غرق بوی سیب بود

 

رفت و در به رویِ راه بسته ماند

 آخرین ترانه سر شکسته ماند

شب به روی آسمان ستاره ریخت

تیشه ی دروغ و دستِ خسته ماند

 

ناگفته

هزار وسوسه ماندن

هزار جاده نرفتن

هزارگام نشستن

هزار حنجره خاموشی

هزار زخم  فراموشی

هزار چشم ندیدن

هزار راه موازی کنار هم تا هیچ

هزار درد موازی به قیمت یک حرف

تمام قصه ی ما این بود

فریاد

 

با آن که دلم دو حرف گستاخ نزد      

این دهر ستیزه روی جز شاخ نزد   

 یک روز برآورم نفیری کان را             

"خیام" نزد "نیچه" نزد "باخ" نزد

اخلاقیات پُست مدرن

 

اخلاق مدرن یکی از مفاهیمی است که در میان گروهی پرشمار از سیاست بازان  کشورهای در حال توسعه عرضه ی بدفهمی و کژخوانی می شود. متأسفانه این دریافت نارسا و عمل بر اساس آن دامن بسیاری از نخبگان و روشنفکران ما را هم گرفته و به سرعت در حال سرایت به تمام حوزه های اجتماع است.

 شاید این نتیجه ی ناگزیر روزگاری باشد که خدای اخلاق فارغ از درنظر گرفتن امکانات سرسپردگانش احکام بی رویه صادر می کرد و رفتارآدمیان را جز با محک تطابق صد در صدی  برکتاب آرمان های مجرد خود نمی سنجید.کتابی که تنها یک فصل داشت؛ «اخلاق سیاسی » ؛اخلاقی که جز با عصیان برحکومت ها تعریف نمی شد. نگفتن یک « نه » یا گفتن آن بسنده بود تا سرنوشت کسی چون خانلری را درتیره ترین بخش کتاب رقم بزند و مبارزانی صادق مانند گلسرخی و رضایی را بر صدر آن بنشاند.

 اندیشه ی عمومی این محک را بی چون وچرا پذیرفته بود و براساس آن داوری می کرد.در واکنش به این قضاوت های بی رحمانه بود که استاد خانلری چند روزی پس از پوشیدن کسوت وزارت فرهنگ ضمن یادداشتی در مجله ی سخن با عنوان « خطاب به دوستان جوانم » ناچار شد؛ آن را نه مایه ی تهنیتی که اسباب تهمتی بر خویش بداند.

 باری این بود حال چون خانلری مردی  که البته منتقدانش نیز در خدماتی که به دانش و فرهنگ ایران کرد تردید روا نمی دارند و فاصله ی ژرفش را با خودکامگی های حکام روزگار می دانند.

تخفیف و تحدید فضیلت و حقیقت و اخلاق در دایره ی لرزان سیاست و آن گاه با گردشی ناگزیر آن را بر باد دیدن و به پوچی رسیدن داستانی  بوده است که در این صد ساله بسیاردیده وشنیده و خوانده ایم اما این جا فصل دیگری هم هست.

این بار سیاست به تنهایی برای لرزاندن پایه های اخلاق به میدان نیامده است.آمیزه ای ازآموزه های لیبرالی مدرن نظیر پرهیز از قهرمان سازی و قهرمان خواهی ،نسبیت گرایی ، احترام به عقاید و لزوم دوری از شعارها و روش های رادیکال در تغییرات اجتماعی که البته در جای خود ؛ با تفسیر درست می تواند صد در صد به سود ثبات واعتدال در جامعه باشد ؛به کمک غول سیاست آمده است تا شیشه ی نازک اخلاق را یکسره در هم شکند .

همان گونه که انحصار در تعاریف سیاسی، اخلاق را در کام تنگ شرایط  ناپایدار می کشد و به سوی تباهی میبرد؛ شکستن شالوده های ثابت اخلاقی نیز(چنان که پست مدرنیست ها در پی آنند) به جای آن که  احترام به عقاید وآزادی اندیشه را سبب شود؛به عدم تعهد ، ولنگاری و بی اخلاقی  می انجامد.

تردید ندارم که اگرپیش تازان عصر روشنگری در غرب به آموزه های پست مدرن سر سوزن اعتقادی داشتند، اروپا هنوز در خواب سده های بی فریاد خود غوطه می خورد.

جامعه ی ما برای پیشرفت و جبران عقب ماندگی ها به کوششی فراتر از وضعیت های متعارف نیازمند است. اخلاق اگر ریشه در خرافه نداشته باشد بزرگ ترین کاتالیزور توسعه است و تنها یک جامعه ی اخلاقی  می تواند انسان هایی با تعهد واقعی و  وجدان اجتماعی بپروراند.

 اخلاق در پوشش های واقعی اش هم چون راست گویی ،نیک اندیشی ،شجاعت،صراحت،پرهیز از ریا کاری ،زیان نزدن به منافع اجتماعی برای جلب منفعت شخصی ،نوع دوستی،وطن پرستی  و... جلوه ی آشکار همان معنویتی است که مکاتب آرمانی منادی آنند.

گویی این بیت حافظ زبان حال اخلاق است در روزگار ما:

 تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری                     وفای عهد من از خاطرت به در نرود

 

آن روزها

آوار بود و غرش بی رحم رود بود                                          

آژیر تلخ فاجعه تنها سرود بود

لحنی گرفته داشت نسیمی که می گذشت                               

گوش جهان کر از تم تکرار دود بود

روز سقوط شعر شب انحطاط  درد                                     

روز طلوع عصمت هر بی وجود بود

ای رویش شگرف دراین فصل زمهریر                               

پژمردنت به جوخه ی رگبار زود بود

روزی که خنده های تو را از زمین گرفت                            

روزی که روزهای مرا درربود بود

رفتن برای هیچ تباهی به پای پوچ                                      

زین هیچ و پوچ تلخ ندانم چه سود بود

زادن برآمدن به زمین هرزه زیستن                                     

 افسانه ی مکرر این زاد و بود بود

گفتی بیا که فصل غروب بتان رسید                                    

رفت آن زمان که بر در آن ها سجود بود

این عهد نانجیب تو با ما وفا نکرد                                      

چون دور ما گذشت دگر هرچه بود بود