دعوتم کن به کبوتر در باد

دعوتم کن به سفر با باران

دعوتم کن به شکفتن در برف

 

بوی سبزه بوی گل بوی بهاران داری

فصل چندم هستی؟

 

با تو من بغض هوا را چیدم

با تو من اسم شب پنجره را فهمیدم

 

نه فراموشی مغرور بهار

نه تب شعله ور تابستان

نه غماهنگی پاییز نه سرمای زمستان داری

 

روی باغی که هوای تو گرفته ست دلش

ابر نیسانی و باران داری

 

فصل چندم هستی؟

با تو گل زیبا شد

با تو من روییدم

با تو بر قصه ی تاریک زمین خندیدم

 

دعوتم کن به گل آخر فصل

دعوتم کن به تولد وسط حمله ی شک

دعوتم کن به نفس های هوا

دعوتم کن به شب رقص یقین با تردید

 

با تو من دانستم

که بهار از نفس سرد زمین خسته تر است

چه کسی می داند

فصل آخر با توست