محکوم
اولش خودِ من بودم خودِ خودِ من بودم
بعد سایه ام سر رسید و دفتر نقاشی ام را دید و مسخره ام کرد و به جلدش رفت و به جلدم رفت
راه که می افتادم
جلوتر از من بود
بعد ردّپا آمد و فلجم کرد
می خواستم فریاد بزنم
رو به ردّپا نکنم
بروم هرجا که پایم خواست
بکشم هرچه دلم کشید
و پاک کنم تمام سایه ها و ردّپاها را
اما راه که افتادم سایه جلوتر ازمن بود و ردّپا نگاهم می کرد
سر پیچ اول هیچ نگفتم
وسط دشت فریاد نکشیدم
توی دالان اعتراض نکردم
روی تپه صدایم به گوش آسمان نرسید
و دوباره سایه از زبان من حرف زد
از چشم من دید از گوش من شنید
ودوباره ردّپا مرا گرداند
برایم خط و نشان کشید سر هر پیچ
و اعتراض نکردم هیچ
وهیچ نگفتم
هیچ