محکوم


اولش خودِ من بودم خودِ خودِ من بودم

بعد سایه ام سر رسید و دفتر نقاشی ام را دید و مسخره ام کرد و به جلدش رفت و به جلدم رفت

راه که می افتادم

جلوتر از من بود

بعد ردّپا آمد و فلجم کرد


 می خواستم فریاد بزنم

رو به ردّپا نکنم

بروم هرجا که پایم خواست       

بکشم هرچه دلم کشید    

و پاک کنم تمام سایه ها و ردّپاها را

 

اما راه که افتادم سایه جلوتر ازمن بود و ردّپا نگاهم می کرد

 

سر پیچ اول هیچ نگفتم

وسط دشت فریاد نکشیدم

توی دالان اعتراض نکردم

روی تپه صدایم به گوش آسمان نرسید

 

و دوباره سایه از زبان من حرف زد

از چشم من دید از گوش من شنید

ودوباره ردّپا مرا گرداند  

برایم  خط و نشان کشید   سر هر پیچ

و اعتراض نکردم هیچ

وهیچ نگفتم

هیچ


جهانا سراسر فسوسی و باد...


علی محمد حق شناس درگذشت.پسین گاه همین جمعه .

دو ساعت پیش خبردار شده ای و  هی می گویی با خود، مگر می شود آن حضور روشن زنده با مرگ نشسته باشد؟آن درخت همیشه جوان که نشانه ای هم از گذشت سالیان بر برگ و بارش نمی دیدی و نسیم پیری گردش نمی گشت...

صدایت زنگ می کشد هنوز در گوشم استاد.آن روز که بر لبه ی تیغ حرکت کردی تا آزاده وار جانب آن چه را که برایت عزیز است فرو نگذاری.

چه بی داد است تو را ندیده با این چند کتاب به داوری نشستن.و چه خوش بخت بودم من این بار...

بدرود استاد!