می دانم که می ایستد یک روز این ساعت ها

و می مانم من بر سر قراری که بسته ام با تو

بر منظری که شاید رویا بود

و می ایستد ساعت در برابر فریادهای اعتراض من این بار

و پر نمی گیرد دل

بی آن که برگرفته باشد کام

از جرعه ای

که در نگاه تو دریا بود


حتا

بعد از تمام این ساعت ها

وقتی که رفته باشم با باد

یک روز خوانده می شوم در باران

بر منظری

که با حضور تو زیبا بود

 

آری اگر به سر آید این سال ها

 روزها

ساعت ها 

دقیقه های با تو نشستن

آغاز خواهد شد

درها تمام درها

 باز خواهد شد

و تمام من

 به سوی تو

پرواز خواهد شد