ای ابر بی بخار!

در باد ها و دَمکده ها

دودگاه ها

حرمت نمانده هیچ برایت خروش کن

با رعد ها ببار

دل، تنگِ های هایِ تفنگ است

 

ای شعر پارسی!

این بغضِ سال سی همگان را گلو گرفت

آتش بزن به دیگِ دلِ ما و جوش کن

موجی دگر بیار

زمین مُرد، بو گرفت

 

ای شهرِ درد و باد و دم و انتظار و دود

در جویبارِ خون تو مردی وضو گرفت

دل، تنگِ های هایِ تفنگ است

مردن به روی گام ها

پایان ماجرای پلنگ است