با دریا
مثل یک اسکله ی غرقِ سراب
بال در بالِ شبِ تنهایی
مانده با من هوسی دیرینه
هوسِ یک سفر دریایی
گرچه دیریست در این ساحل دور
زندگی بال و پرم را چیده
دعوت دم به دم دریا باز
خواب از دیده ی من دزدیده
مرد دریایم و توفان ای شهر
ره ندارد به دلم بیمِ گزند
دعوتم کرده به غوغا توفان
بر من این جا طمعِ زیست مبند
عاقبت بغضِ فرو خورده ی من
می شود ابرِ ترِ شعله وری
می رسد آن که نبیند ساحل
از من و حسرتِ تلخم اثری
می رسد آن که شبی چون تندر
همه تن شعله و فریاد شوم
به دل موج سپارم دل را
همدم و همسفر باد شوم
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 2:33 توسط سیاوش حکمت
|