تصمیم
دورها را دیگر نمی بیند چشم
راه ها را دیگر نمی داند پا
دل از دست قانع تر است
و صدای تازه ای می گوید:
چیزی پشت این دیوار نیست
نکند ماجرا همین باشد
و باز پرت شوم تا ته این دره ها ی غافل گیر
و باز دیر شود که بفهمم بی نردبان نباید می رفتم بالا
و بفهمم کمی هم حق با دیوار است
اگر که کج افتاده است با ما
تقصیر معمار است
ودیر شود به همین سادگی به همین زودی
می خواهم برگردم که چشم غره می رود تردید:
- چه می کنی با این امید وحشی بی تدبیر
چه می کنی با این دیوار این زنجیر
این لقمه های خار...
- خفه ام می کند این هوا خسته ام ازاین تصویر
می خواهم بال درآورم باز بالا بروم باز و پشت دیوار را ببینم باز
تف به تبارت ای معمار
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 17:8 توسط سیاوش حکمت
|