مثل بوی معجزه به جان من نشسته بود

نبضِ هر تپش به راه او ستاره  بسته بود

 

در نزول آیه ها ی بی ترحّمِ عذاب

در هجوم بی امان باد و شیونِ درخت

در جواز پایدارِ یک هوای نانجیب

در حضور گام و کوله بارِ بسته ی امید

حرمت دلیل های جاده را شکسته بود

 

 ابری از عُصاره ی تمام آب ها

آبی از  تهِ شرارتِ سراب ها

موجی از کرانه ی عمیقِ خواب ها

رعدی از دلِ شکسته ی حباب ها

              

ازتمام فصل های سرد شهر

مثل او کسی گذر نکرده بود

واژه های لال- مستِ خسته را

مثل او کسی خبر نکرد ه بود

 

بر لبش هزار سازِ تازه داشت

با تنش هزار رازِ تازه داشت

در میانِ حیرتِ ستاره ها

بر زمین سرِ نماز تازه داشت

 

آمد و عجیب بود!

مثلِ غم نجیب بود

بر سرِ غرور برگ

با خدا حدیث داشت

غرق بوی سیب بود

 

رفت و در به رویِ راه بسته ماند

 آخرین ترانه سر شکسته ماند

شب به روی آسمان ستاره ریخت

تیشه ی دروغ و دستِ خسته ماند