رؤیای رفته
مثل بوی معجزه به جان من نشسته بود
نبضِ هر تپش به راه او ستاره بسته بود
در نزول آیه ها ی بی ترحّمِ عذاب
در هجوم بی امان باد و شیونِ درخت
در جواز پایدارِ یک هوای نانجیب
در حضور گام و کوله بارِ بسته ی امید
حرمت دلیل های جاده را شکسته بود
ابری از عُصاره ی تمام آب ها
آبی از تهِ شرارتِ سراب ها
موجی از کرانه ی عمیقِ خواب ها
رعدی از دلِ شکسته ی حباب ها
ازتمام فصل های سرد شهر
مثل او کسی گذر نکرده بود
واژه های لال- مستِ خسته را
مثل او کسی خبر نکرد ه بود
بر لبش هزار سازِ تازه داشت
با تنش هزار رازِ تازه داشت
در میانِ حیرتِ ستاره ها
بر زمین سرِ نماز تازه داشت
آمد و عجیب بود!
مثلِ غم نجیب بود
بر سرِ غرور برگ
با خدا حدیث داشت
غرق بوی سیب بود
رفت و در به رویِ راه بسته ماند
آخرین ترانه سر شکسته ماند
شب به روی آسمان ستاره ریخت
تیشه ی دروغ و دستِ خسته ماند
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۸۷ ساعت 2:48 توسط سیاوش حکمت
|